خرید بک لینک
حس میکنم شاید بدحالیِ این روزهایم حاصل میل من به مختصر کردن و قاب گرفتن باشد. از شب تنها ستارهها را دیدن و تنها ستارهها را خواستن. امّا ندیدنِ سیاهیِ شب خستهات میکند. سختات میکند. تو تنها ستاره میخواهی امّا آسوده نمیشوی. شب و ستاره به هم ت

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:30

شخصی یکی از ولگردان شهر ما را دیده بود که در دل سرمای یخ بندان فقط با یک پیراهن ساده پرسه می زد، و با این حال همان قدر شاد و سرخوش بود که مردی خود را تا بناگوش با لباس های گرم می پوشاند. مرد از او پرسید چگونه می تواند این چنین طاقت بیاورد؟ او پاسخ دا

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:59

ز ترکان پریچهره یکی را دوست تر دارم که از بیداد گیسویش دل خون چشم تر دارم اگرچه کوه بودم من کنون در بوته ی هجران ز پیچ و تاب موی او دلی زیر و زبر دارم ز دوری جان به جان آمد دل و جان در فغان آمد کنون تا از در آید جان نگه دائم به در دارم خیالی نو م

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:59

۱ آویخته بر چوب لباسی این پیرهن کجای سفر مانده؟ ۲ یک چشمش به کوه یک چشمش به دریا رودخانه امّا به دریا می ریخت ۳ نگاه ام افتاد به سایه ام در دست چپش عصایی بود ۴ دیگر این آینه دریا نیست دیواری ست فقط که صیقلش داده اند ۵ نشسته بودند بر نیمکتی هردو غ

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:59


و رسیدند به آن دشت جادو. و چوپان گله را از در دشت گذرداد. در گستره ی دشت، گوسفندان یکی یکی از زمین جدا شدند. معلق در هوا-چون کلمات- پرواز می کردند و در آسمان گرم جست و خیز بودند.

چوپان بر زمین ایستاده بود. گریه کنان به گلایه گفت «امّا من این ها را از کوره راه ها گذر دادم و تا این جا آوردم شان» و صدایش در صدای بع بع گوسفندان گم شد.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:41

درخت خشک

در آرزوی بهار بود

امّا درختان سبز

در آرزوی چه بودند؟

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:41

مانند امر مقدّس، چیزهای پوچ نیز ما را از این که درباره شان سخن بگوییم بر حذر می دارند. اولی از آن می ترسد که رازش آشکار شود دومی از آن که دروغش بر ملا.

از این رو در زبان تو نوعی کرختی و تنبلی ایجاد می کند.

هر دو تو را از غذا خوردن باز می دارند. اولی روزه دارت می کند، دومی کم اشتها.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:41

شعر از روسل ادسون ترجمه عرفان پاپری دیانت یکبار بچه ای دو برگ کوچک پیدا کرد. برگ ها را به خودش چسباند و آمد داخل خانه. به پدر و مادرش گفت: «من درخت شده ام.» آن ها گفتند: «هی برو داخل حیاط. این جا در اتاق پذیرایی رشد نکن. ریشه هایت فرش را سوراخ می کنند.» بچه گفت: «داشتم شوخی می کردم. درخت نیستم.

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:48

۱ از چراغ روشن چهره ای_ لجوج می تابید در اتاق خاموش اش کردم. ۲ دری باز شد به خواب تو آن شب سراسیمه دنبال صورت مردی می گشتم که فرومی ریخت

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:48

مشق ستاره بودن می کند

هرشب

آب دریاچه

را که سوگند داده بود؟

به چه؟

برچسب: نویسنده: شیوا زارعیان تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:48

صفحه بندی